سر آزاده ما منت افسر نکشد
بیضه ما به ته بال هما سر نکشد
۱هرکه اینجا شود از تیغ شهادت سیراب
منت خشک ز سرچشمه کوثر نکشد
۲عشق سر بر خط فرمان خرد نگذارد
قلم راست روان منت مسطر نکشد
۳طاقت بی ثمری نیست سبک مغزان را
بید بر خویش محال است که خنجر نکشد
۴می شود خرج بدن روح چو تن پرور شد
آتش مرده سر از روزن مجمر نکشد
۵خوبی گل به نگاهی سپری می گردد
آه اگر بلبل ما سر به ته پر نکشد
۶داده خویش نگیرند کریمان واپس
ابر ما آب ز سرچشمه گوهر نکشد
۷فارغ است از غم عالم دل آزاده ما
در حرم وحشت صیاد کبوتر نکشد
۸باخبر باش کز آیینه ترا خودبینی
ساده لوحانه به زندان سکندر نکشد
۹شمع حاجت نبود خاک شهیدان ترا
ناز گلگونه رخ لاله احمر نکشد
۱۰آنچه بر من شده معلوم ز ستاری حق
پرده از روی گنه دامن محشر نکشد
۱۱ادب آموختگان حلقه بیرون درند
سرو را فاخته ما به ته پر نکشد
۱۲عزت عشق نگه دار که رعنا نشود
شعله ای را که در آغوش سمندر نکشد
۱۳هرکه آورد رگ خواب سخن را در دست
به بریدن چو قلم پای ز دفتر نکشد
۱۴گوهر از جوهریان قدر و بها می گیرد
از سخن سنج چرا ناز، سخنور نکشد؟
۱۵دیده باز به هرکس که چو میزان دادند
گوهر و سنگ محال است برابر نکشد
۱۶موج از چشمه تیغ تو نیفتد به کنار
رخت ازین آب برون هیچ شناور نکشد
۱۷در ترازو نبود سنگ تمامش صائب
کعبه و بتکده را هرکه برابر نکشد
۱۸