حاصل عمر زخود بیخبران آه بود
هرکه از خویشتن آگاه شد آگاه بود
۱نتوان در حرم قدس به پرواز رسید
پر سیمرغ درین راه پر کاه بود
۲پیش چشمی که به یکتایی آن سرو رسید
طوق هر فاخته ای های هوالله بود
۳از وصول آن که زند دم، خبر از راهش نیست
آن بود واصل این راه که در راه بود
۴هرکه باریک ز اندیشه شود همچو هلال
می توان یافت که جوینده آن ماه بود
۵ای که کام دو جهان را ز خدا می طلبی
هر دو موقوف به یک آه سحرگاه بود
۶غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشی
که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود
۷از وصال رخ او بی ادبان محرومند
گل این باغ ز دستی است که کوتاه بود
۸می رسد جاذبه عشق به فریاد مرا
یوسف آن نیست که پیوسته درین چاه بود
۹صائب از کشمکش رد و قبول آسوده است
هرکه را روی دل از خلق به الله بود
۱۰