خانه دل به صفا از نظر بسته بود
فیض در کعبه مجاور ز در بسته بود
۱نیست آزاده روان را غم اسباب سفر
توشه و راحله ما کمر بسته بود
۲دیده بربند چو بادام درین باغ که مغز
یکی از پردگیان نظر بسته بود
۳جز دل من که ز عزلت گرهش باز شود
نیست قفلی که کلیدش ز در بسته بود
۴شود از مهر خموشی دل خامش گویا
جوش می در جگر خم ز سر بسته بود
۵معنی از لفظ متین قدر و بها می گیرد
قیمت آب فزون در گهر بسته بود
۶قرب اگر می طلبی پاس نظر دار که باز
بر سر دست شهان از نظر بسته بود
۷نبرد آب گهر تشنگی از سوختگان
سایلان را چه گشایش ز در بسته بود؟
۸چرب نرمی دل شیرین دهنان سازد نرم
شیر را حکم روان بر شکر بسته بود
۹بلبل از خرده افسرده گل در نگرفت
عشق را دوزخ نقد از شرر بسته بود
۱۰هرکه را سیر مقامات بود در خاطر
به که پیوسته چو نی با کمر بسته بود
۱۱تا شوی راست، ز خود بار علایق بفشان
که دو تا قامت شاخ از ثمر بسته بود
۱۲قسمت ما سخن سخت شد از روی گشاد
سنگ هرچند سزاوار در بسته بود
۱۳غنچه خسبی است به گل راهنما بلبل را
فتح ما در گره بال و پر بسته بود
۱۴فیض در غنچه مستور ز گل بیشترست
صائب از حلقه بگوشان در بسته بود
۱۵