بی خبر از در من یار مگر باز آید
ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آید؟
۱در تماشای تو از کار دل خونشده ام
نه چنان رفت که دیگر ز سفر باز آید
۲زان خوشم با دل صد چاک که آن سرو روان
هر نفس در دلم از راه دگر باز آید
۳شادی قافله مصر به گردش نرسد
هرکه را چون تو عزیزی ز سفر باز آید
۴نشود پیش شکر خنده من صبح سفید
گر به آغوش من آن تنگ شکر باز آید
۵استخوانش به هما شهپر اقبال دهد
کشته ای را که خدنگ تو به سر باز آید
۶دل به فکر تن افسرده کجا می افتد؟
به چه امید به این سنگ شرر باز آید؟
۷هست امید که برگردد ازان چهره نگاه
شبنم از چشمه خورشید اگر باز آید
۸سفر نکهت گل را نبود برگشتن
از دل رفته محال است خبر باز آید
۹باده شب نربوده است چنان صائب را
که به خود از نفس سرد سحر باز آید
۱۰