چون قلم بر سر غمنامه هجران آید
دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
۱گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم
نامه شوق محال است به پایان آید
۲موج ساکن نشود قلزم بی پایان را
سخن شوق به پایان به چه عنوان آید؟
۳تا نیفتد به دو چشم تو مرا چشم، دگر
چه خیال است مرا خواب به مژگان آید؟
۴مژده وصل مگر مانع رفتن گردد
خسته ای را که ز هجر تو لب جان آید
۵چون گل از دست نگارین تو چون یاد کنم
چاکم از سینه جلوریز به دامان آید
۶کشت امید مرا ابر بهار دگرست
قاصدی کز سر کویت عرق افشان آید
۷گر بداند که چه خون می خورم از تنهایی
دل شب بر سر من مست و غزلخوان آید
۸چه نظر بر دل صد پاره ما خواهد کرد؟
لاله رویی که خراجش ز گلستان آید
۹گریه ای سر کنم از درد که آن سرو روان
همره قافله اشک به دامان آید
۱۰چشم یعقوب مرا پیرهن بینایی است
هر غباری که ز کوی تو خرامان آید
۱۱خنده شیشه می بر تو گران می آید
به چه امید کسی بر سر افغان آید
۱۲چه بهشتی است که تا پای در آن کوی نهم
یارم از خانه برون دست و گریبان آید
۱۳از غریبی دل من باز نیاید صائب
مگر آن روز که یارم به صفاهان آید
۱۴