چشم دارم که مه نو سفرم باز آید
روشنی بخش چراغ نظرم باز آید
۱چون صدف مشرق خمیازه شده است آغوشم
به امیدی که گرامی گهرم باز آید
۲نفس پا به رکابم دم عیسی گردد
اگر آن مایه جانها ز درم باز آید
۳به پر کاغذی از آتش هجران گذرم
نامه در دست اگر نامه برم باز آید
۴به تماشای سر زلف تو عقل از سر من
نه چنان رفت که دیگر به سرم باز آید
۵صائب از عمر گرامی گروی می گیرم
اگر آن سرو خرامان ز درم باز آید
۶