ز خویشتن سفری اختیار خواهم کرد
دل پیاده خود را سوار خواهم کرد
۱میان راه چو عیسی نمی کنم منزل
ازین گریوه به همت گذار خواهم کرد
۲لباس عاریت نوبهار ریختنی است
چو عنبر از نفس خود بهار خواهم کرد
۳ز اشک روی زمین را چو دامن افلاک
پر از ستاره شب زنده دار خواهم کرد
۴اگر حیات بود، نقد هستی خود را
نثار سوختگان چون شرار خواهم کرد
۵مرا به همت مردان دستگیر شوید!
که دست در کمر کوهسار خواهم کرد
۶اگر کند خرد شیشه دل گرانجانی
به رطلهای گران سنگسار خواهم کرد
۷رسد به دامن آن آفتاب اگر دستم
چو صبح، زندگی خود دوبار خواهم کرد
۸همین قدر که سرم زین شراب گرم شود
نگاه کن که چه با روزگار خواهم کرد!
۹چو صبح یک دو نفس کز حیات من باقی است
به آفتاب جبینان نثار خواهم کرد
۱۰اگر دهند به من باغ خلد را صائب
حضور گوشه دل اختیار خواهم کرد
۱۱