نمی توان ز کرم منع باده خواران کرد
به دست بسته سبو هرچه داشت احسان کرد
۱امید هست ترا مهربان ما سازد
همان که آتش سوزنده را گلستان کرد
۲خط تو بر ورق آفتاب حکم نوشت
شکوه حسن تو این مور را سلیمان کرد
۳ز ذوق درد تو بالید مغز من چندان
که استخوان مرا همچو پسته خندان کرد
۴کرم به اهل کرم کن از رعایت ابر
محیط، روی زمین را رهین احسان کرد
۵به هر طرف که روی موج می زند مجنون
به نیم جلوه که لیلی درین بیابان کرد
۶لب تو سوخت دل عالمی، مگر ایزد
نمک ز شور قیامت درین نمکدان کرد؟
۷مباد روز خوش آن خط بی مروت را
که چشم شوخ ترا از ستم پشیمان کرد
۸همان درست ازو شد شکسته اش صائب
اگر ز صحبت خورشید، ماه نقصان کرد
۹