ز باده چهره ساقی جهان دیگر شد
زقطره های عرق گلستان دیگر شد
۱نظر ز روی عرقناک او دهم چون آب
که قطره قطره مرا دیده بان دیگر شد
۲ز سایه ای که به رویش فکند حلقه زلف
برای بوسه گرفتن دهان دیگر شد
۳تنم ز سنگ ملامت کبود شد هرجا
من فلک زده را آسمان دیگر شد
۴فغان که قامت خم گشته از نگون بختی
برای تیر حوادث کمان دیگر شد
۵ز بی بضاعتی خویشتن به این شادم
که راهزن به رهم کاروان دیگر شد
۶به من عداوت دشمن چه می تواند کرد
که گرگ در رمه من شبان دیگر شد
۷به گرد من چه خیال است برق وباد رسد
که دست رفته ز کارم عنان دیگر شد
۸مرا به راه تو هر سختیی که پیش آمد
دلیل دیگر وسنگ نشان دیگر شد
۹به آشیان ز قفس بازگشت نیست مرا
که خار خار مرا آشیان دیگر شد
۱۰چه لازم است برآیم ز خویشتن صائب
مرا که هر کف خاکی جهان دیگر شد
۱۱