زگریه آینه هر دلی که روشن شد
چو اشک، مردمک حلقه های شیون شد
۱چراغ روز بود آفتاب در نظرش
ز سرمه دل شب دیده ای که روشن شد
۲هزار آه شود گر ز دل کشم یک آه
مرا که خانه چو مجمر تمام روزن شد
۳مشو ز هم گهران دور تا رسی به کمال
که دانه از اثر اتفاق خرمن شد
۴کشید پنجه خونین شفق به رخسارش
چو صبح هر که درین عهد پاکدامن شد
۵مرا که مرکز پرگار حیرتم چون خال
ازین چه سود که آن کنج لب نشیمن شد
۶به من زبان ملامت چه می تواند کرد
که پوست بر تنم از زخم تیر جوشن شد
۷چه نسبت است به منصور سوز عشق مرا
ز گرمی نفسم دار نخل ایمن شد
۸ز بار دل سر زلف تو شوختر گردید
شکست شهپر پرواز این فلاخن شد
۹گرفت از جگر گرم ما نفس صائب
چراغ هر که درین روزگار روشن شد
۱۰