ز برق حسن تو هر خار نخل ایمن شد
ز عارض تو چراغ بهار روشن شد
۱چراغ گل که از وچشم باغ روشن بود
ز شرم روی تو پنهان به زیر دامن شد
۲مرا پریدن چشم است نامه اعمال
که صبح محشر من آن بیاض گردن شد
۳به چشم روزنه اش دایم آب می گردد
زآفتاب تو هرخانه ای که روشن شد
۴کنون که چاک گریبان گذشت از دامن
مرا ازین چه که مژگان به چشم سوزن شد
۵ز آشنائی آن زلف دست کوته دار
که کوه طاقت من سنگ این فلاخن شد
۶امان نمی دهد انکار عشق زاهد را
بس است راه غنیم کسی که رهزن شد
۷به تازیانه غیرت سری برآراز خاک
که دانه سبز شد وخوشه کردوخرمن شد
۸خوشم به سینه صد چاک چون قفس صائب
که دام عیش بودخانه ای که روزن شد
۹