فغان که وحشی من مانده از رمیدن شد
چو نقش پای زمین گیر آرمیدن شد
۱به جرم این که چو شمع آتشین زبان گشتم
تمام هستی من صرف لب گزیدن شد
۲اگر چه سوخت رگ وریشه مرا غم عشق
خوشم که دانه من فارغ از دمیدن شد
۳به گرد بالش گوهر فرو نیارد سر
چنین که قطره من تشنه چکیدن شد
۴حریف سرکشی نفس چون توانم شد
مرا که آبله دست از عنان کشیدن شد
۵به گرمخونی محشر نمی شودپیوند
گسسته هررگ جانی که از رمیدن شد
۶شود به قدر تواضع کمال روزافزون
هلال ماه تمام از ره خمیدن شد
۷چنان فشرده مرا چرخ آهنین بازو
که رنگ گوهرم آماده چکیدن شد
۸چه لازم است کنم پای سعی آبله دار
مرا که راه طلب کوته از تپیدن شد
۹مکن به حاصل دنیا نظر سیه صائب
که برگ کاه مرا مانع از پریدن شد
۱۰