چنان که حسن ترا هیچ کس نمیداند
ز عشق حال مرا هیچ کس نمیداند
۱ترا ز اهل وفا هیچ کس نمیداند
مرا سزای جفا هیچ کس نمیداند
۲به جز دلت که زبان با دلم یکی دارد
عیار شوق مرا هیچ کس نمیداند
۳اگرچه جوهریان عزیز دارد مصر
بهای یوسف ما هیچ کس نمیداند
۴ز خاکمال یتیمی گهر نگردد خوار
چه شد که قدر وفا هیچ کس نمیداند
۵به غیر من که درین بوتهها گداختهام
عیار شرم و حیا هیچ کس نمیداند
۶زبان غنچه پیچیده را درین گلزار
به جز نسیم صبا هیچ کس نمیداند
۷چو عاجزان سپر انداز پیش مژگانش
که دفع تیر قضا هیچ کس نمیداند
۸کلید مخزن اسرار غیب در غیب است
دهان تنگ ترا هیچ کس نمیداند
۹درین بساط زبان شکستهی دل را
به غیر زلف دوتا هیچ کس نمیداند
۱۰حجاب نیست در بسته عیبجویان را
بخیل را چو گدا هیچ کس نمیداند
۱۱ز وعده تو گرهها که در دل است مرا
به غیر بند قبا هیچ کس نمیداند
۱۲ز بس یگانه شدم با جهان ز یکرنگی
مرا ز خویش جدا هیچ کس نمیداند
۱۳قماش دست بلورین و پای سیمین را
به جز نگار و حنا هیچ کس نمیداند
۱۴چو موجهای که به دریا بیکنار افتد
قرارگاه مرا هیچ کس نمیداند
۱۵اگرچه خانه آیینه است روی زمین
نفس کشیدن ما هیچ کس نمیداند
۱۶به غیر نرگس بیمار گلرخان صائب
علاج درد مرا هیچ کس نمیداند
۱۷