دهان تنگ تو هر خردهدان نمیداند
که غیب را به جز از غیبدان نمیداند
۱اگرچه گام نخستین گذشتم از دو جهان
هنوز شوق مرا خوش عنان نمیداند
۲کسی که نیست تُنُکمایه از شعور و خرد
به هر بها که بود می گران نمیداند
۳نفس گداخته خود را به گلستان برسان
که ایستادگی این کاروان نمیداند
۴ملایمت سپر انقلاب دوران است
که نخل موم بهار و خزان نمیداند
۵به نام بلبل من گرچه باغ شد مشهور
هنوز نام مرا باغبان نمیداند
۶به داغ عشق بسوز و بساز چون مردان
که آفتاب قیامت امان نمیداند
۷خوشند اهل سعادت به سختی از دنیا
هما ز مایده جز استخوان نمیداند
۸عجب که برخورد از روزگار پیری هم
چنین که قدر جوانی جوان نمیداند
۹ز پوست راه به مغز ندیده نتوان برد
طبیب حال دل ناتوان نمیداند
۱۰نشد به رخنه دل هرکه آشنا صائب
ره برون شد ازین خاکدان نمیداند
۱۱