به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند
هزار عقد گهر با لب خموش برند
۱به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود
که فیض آینه از طوطی خموش برند
۲بر آن گروه حلال است سیر این گلشن
که همچو غنچه زبان آورند وگوش برند
۳چنان ربوده اطوار بیخودان شده ام
که من ز هوش روم هر که را ز هوش برند
۴غبار صدفدلان است کیمیای وجود
ز باده فیض حریفان دردنوش برند
۵ز پای خم نرود پای من به سیر بهشت
مگر به عرصه محشر مرا به دوش برند
۶چه مهر برلب دریاتوان زد از گرداب
به داغ از سردیوانگان چه جوش برند
۷یکی هزار شود هوش من ز باده ناب
مگر به جلوه ساقی مرا ز هوش برند
۸به بزم غیر دل خویش می خورد عاشق
چو بلبلی که به دکان گلفروش برند
۹چنین که حسن تو بیخود شد از نظاره خود
مگر ز خانه آیینه اش به دوش برند
۱۰کجاست مطرب آتش ترانه ای صائب
که زاهدان همه انگشتها به گوش برند
۱۱