مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند
ز من فروغ گهر مهر وماه می گیرند
۱بهوش باش که دیوانگان وادی عشق
غزال را به کمند نگاه می گیرند
۲مباش تند که نتوان ز آفتاب گرفت
تمنعی که ز رخسار ماه می گیرند
۳مدار دست ز دامان شب که غنچه دلان
گشایش از نفس صبحگاه می گیرند
۴مکن ز پاکی دامن به بیگناهان فخر
که که در دیار کرم بیگناه می گیرند
۵به مشت خار ضعیفان به چشم کم منگر
که سیل حادثه را پیش راه می گیرند
۶چگونه منکر عصیان شوی که اهل حساب
ز دست و پای تو اول گواه می گیرند
۷فغان ز پله انصاف این گرانجانان
که کوه درد مرا برگ کاه می گیرند
۸ز تاب آتش روی تو عافیت طلبان
به آفتاب قیامت پناه می گیرند
۹اگر چه گرمروان همچو برق در گذرند
ز نقش پای چراغی به راه می گیرند
۱۰ستمگران که به مظلوم می شوند طرف
ز غفلت آینه در پیش آه می گیرند
۱۱به قدر آنچه شوی پست سربلندشوی
عیار جاه عزیزان ز چاه می گیرند
۱۲شکستن دل ما را پری رخان صائب
کم از شکستن طرف کلاه می گیرند
۱۳