خوش آن گروه که تن راز عشق جان سازند
زمین خویش به تدبیر آسمان سازند
۱جماعتی که به تن از جهان جان سازند
به تخته پاره ای از بحر بیکران سازند
۲چه فارغند ز اندیشه شراب وکباب
جماعتی که به دلهای خونچکان سازند
۳زسایه روی زمین را به پرنیان گیرم
اگر همای مرا سیر از استخوان سازند
۴سبکروان نفسی بهر راه تازه کنند
اگر دو روز به این تیره خاکدان سازند
۵به زخم خار گروهی که برنمی آیند
همان به است که با یاد گلستان سازند
۶چوتیر راست روان زمانه را شرط است
که با کشاکش گردون چون کمان سازند
۷جماعتی که ز ساقی به جام صلح کنند
به یک حباب ز دریای بیکران سازند
۸غباردر دل هیچ آفریده نگذارم
اگر چوسیل مرا مطلق العنان سازند
۹بجاست تا رگ گردن ترا مثال هدف
ز هر طرف که رسد ناوکی نشان سازند
۱۰نمی کشند خجالت اگر تهیدستان
به ناله جرس از وصل کاروان سازند
۱۱بر آن گروه حرام است خامشی صائب
که کار خلق توانند از زبان سازند
۱۲