چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند
سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند
۱فغان که بلبل مست مرا کشاکش دام
نهشت یک نفس خوش به گلستان بزند
۲حرام باد برآن سنگدل سراسرباغ
که زخم خار خورد گل به باغبان بزند
۳چمن طرازی باد صبا شود معلوم
دوروز خار خورد گل به باغبان بزند
۴ز حرف دشمنی روزگار می آید
که سنگ سرمه به منقار طوطیان بزند
۵کنار صبح ز خون شفق لبالب شد
سزای آن که دم خوش درین جهان بزند
۶مرا رخی است که چون آفتاب زردخزان
هزار خنده رنگین به زعفران بزند
۷به شخ کمانی خود ماه عید می نازد
بگو به غمزه که زوری بر این کمان بزند
۸زبان شعله به خاشاک می توان بست
کسی که مهر مرا برسر زبان بزند
۹به حرف تلخ لب خودنمیکنم شیرین
اگر چو غنچه مرا باد بر دهان بزند
۱۰بگیر دست مرا ای کمند جذبه تاک
می دوآتشه چند آتشم به جان بزند
۱۱نمی زنم گره انتقام بر ابرو
اگر به دیده من خصم صدسنان بزند
۱۲چه دولتی است که صائب ز هند برگردد
سراسری دو به بازار اصفهان بزند
۱۳