سبکروان ز غم روزگار بیخبرند
چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند
۱جهان به دیده روشندلان نمی آید
ستاره های فلک از غبار بیخبرند
۲جماعتی که نفس ناشمرده خرج کنند
ز خرده گیری روز شمار بیخبرند
۳درون پرده گروهی که باده می نوشند
ز پرده سوزی صبح خمار بیخبرند
۴جماعتی که به جمعیت جهان شادند
ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند
۵درین بساط چو آیینه سیه پردازان
ز نقش نیک وبد روزگار بیخبرند
۶فکنده اند گروهی که در جهان لنگر
ز خوش عنانی لیل ونهار بیخبرند
۷چه نعمتی است که این دیده های کوته بین
ز حسن عاقبت انتظار بیخبرند
۸ز روی تازه فصل بهار سوختگان
چو لاله از جگر داغدار بیخبرند
۹چو سرو مردم آزاده در جهان صائب
ز انقلاب خزان وبهار بیخبرند
۱۰