از شب نشین هند دل من سیاه شد
عمرم چو شمع در قدم اشک وآه شد
۱پنداشتم ز هند شود بخت تیره سبز
این خاک هم علاوه بخت سیاه شد
۲صبح وطن کجاست که در شام انتظار
چون شمع افسر وکمرم اشک وآه شد
۳بگذر زحسن گندمی ومگذر از بهشت
زین برق فتنه خرمن آدم تباه شد
۴باشد همیشه در صف عشاق سربلند
آن را که آه ابلق طرف کلاه شد
۵می جستم از زمین خبر صدق لب به لب
از غیب اشاره ام به دم صبحگاه شد
۶محراب سر به سجده افتادگی نهاد
روزی که طاق ابروی او قبله گاه شد
۷سنگ ملامت از کف طفلان گرفت اوج
داغ جنون به فرق مرا تا کلاه شد
۸از بس چراغ دیده به راه تو سوختیم
از پیه دیده شعله نور نگاه شد
۹غافل نظر به چهره زرد منش فتاد
زان روز باز رنگ ز رخسار کاه شد
۱۰صائب چه اعتبار براخوان روزگار
یوسف به ریسمان برادر به چاه شد
۱۱