تا چند دل ترا به هوا وهوس کشد
چون عنکبوت دام به صید مگس کشد
۱بویی شنیده است ز گلزار اتحاد
هر بلبلی که ناز گل از خار وخس کشد
۲روشندلی است عاشق صادق که همچو صبح
در اولین نفس نفس باز پس کشد
۳فارغ ز انقلاب بهار وخزان شود
سرزیر بال هر که به کنج قفس کشد
۴غافل مشو ز خال ته زلف آن نگار
کاین دزد خیره حلقه به گوش عسس کشد
۵چون بحر دست جذبه برآرد ز آستین
مقدور نیست سیل عنان باز پس کشد
۶در روز بازخواست بود نامه اش سفید
چون صبح اگر کسی به تامل نفس کشد
۷تاکی دل گسسته عنان را ز بی تهی
چون موجه سراب به هر سو هوس کشد
۸پیوند خام نیست ز خامان گسستنی
چون طفل دست از ثمر نیمرس کشد
۹بگشا نظر که خود بود اول شکار او
دامی که عنکبوت برای مگس کشد
۱۰شیرافکن است هرکه سگ نفس خویش را
در موسم شباب به قید مرس کشد
۱۱در اصفهان ز طبع روانی مدار چشم
در خاک سرمه خیز کسی چون نفس کشد
۱۲دریا کند چگونه نفس راست در حباب
صائب به زیر سقف فلک چون نفس کشد
۱۳