کلفت ز چرخ دیدهٔ بیدار میکشد
روزن ز دود بیشتر آزار میکشد
۱زحمت درین بساط به قدر بصیرت است
سوزن ز پای راهروان خار میکشد
۲از بس گَزیده شد دلم از گفتگوی خلق
خود را به گوشهٔ دهن مار میکشد
۳بینقش شو که آینهٔ روی آن نگار
از طوطیان گرانی زنگار میکشد
۴هموار زود میشود از نقش دلپذیر
هر سختیی که تیشه ز کهسار میکشد
۵خواهد چنین بلند شدن گر غبار خط
آخر میان ما و تو دیوار میکشد
۶از عشق ناگزیر بود حسن بینیاز
یوسف چه نازها ز خریدار میکشد
۷ایمن ز کجروان نتوان شد به هیچ حال
خط بر زمین ز رفتن خود مار میکشد
۸خواری است قسمت گل بیخار بیشتر
صائب ز حسن خلق خود آزار میکشد
۹