اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد
در گوش بحر حلقه گرداب میکشد
۱گردن به هر شکار زبون کج نمی کنم
صیاد من نهنگ به قلاب میکشد
۲دارد مگر امید اجابت دعای من
کامروز دل به گوشه محراب میکشد
۳نتوان حریف پاک بران زمانه شد
پرهیز ازان که دست ودهن آب میکشد
۴از عشق هر که را دل گرمی نداده اند
ناز سمور و قاقم و سنجاب میکشد
۵آن بسملم که از نگه عجز چشم من
خنجر زدست جرات قصاب میکشد
۶زاهد زآه ساخته خود تمام شب
داغ حبش به چهره محراب میکشد
۷غفلت بود نتیجه گفتارهای پوچ
افسانه عاقبت به شکر خواب می کشد
۸داغم که بیقراری این درد جانگداز
حرف شکایت از دل بیتاب می کشد
۹زین خاک سرمه خیز دل من سیاه شد
خاطر به سیر دامن سرخاب می کشد
۱۰صائب به بیقراری من گر نظر کند
حیرت عنان لرزش سیماب می کشد
۱۱