از روی درد هر که ز دل آه می کشد
بی چشم زخم یوسفی از چاه می کشد
۱بی آه گرم نیست دل دردمند عشق
شمعی که روشن است مدام آه می کشد
۲در زلف دود شعله حصاری نمی شود
بیهوده ابر پرده در آن ماه می کشد
۳شمع که دیده است سرانجام خامشی
گردن در انتظار سحرگاه می کشد
۴بردوش خلق بار بود زندگانیش
هر کس که بار خلق به اکراه می کشد
۵تا روی آتشین تو در بزم دیده است
پیوسته شمع جای نفس آه می کشد
۶شوخی که رم ز دیدن پنهان من کند
با مدعی جناغ به دلخواه می کشد
۷افتاده جذبه طمع زرد روبلند
این کهربا ز کاهکشان کاه می کشد
۸از اشتیاق چهره چون آفتاب توست
نیلی که آه من به رخ ماه می کشد
۹