از سرگذشته سربه گریبان نمی کشد
این شمع کشته ناز شبستان نمی کشد
۱هر جا رود به محمل لیلی است همرکاب
مجنون کدورتی ز بیابان نمی کشد
۲خونین دل ترا هوس تاج لعل نیست
منت ز لاله کوه بدخشان نمی کشد
۳من بی نصیبم از تو وگرنه کدام خار
از گل هزار لطف نمایان نمی کشد
۴بی چشم ز خم در قدمش هست خار عشق
آن را که دل به سیر گلستان نمی کشد
۵از سبزه خط تو چکد آب زندگی
این خضر ناز چشمه حیوان نمی کشد
۶از زخم خار نیست خطر گردباد را
مجنون قدم ز خار مغیلان نمی کشد
۷شادم به ضعف خویش که بیماری نسیم
ناز طبیب و منت درمان نمی کشد
۸بر چرخ اگر برآمده گوهر نمی شود
تا قطره پای خویش به دامان نمی کشد
۹کوه غم است در نظرش سایه کریم
آزاده ای که منت احسان نمی کشد
۱۰شیرین نمی شود چو گهر استخوان او
یک چند هر که تلخی عمان نمی کشد
۱۱اقبال خط بلند بود ورنه هیچ کس
صف در برابرصف مژگان نمی کشد
۱۲موری که پای حرص به دامن کشیده است
خود را به روی دست سلیمان نمی کشد
۱۳صائب کسی که سر به گریبان خود کشید
ناز بهشت و منت رضوان نمی کشد
۱۴