یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد
۱تسکین نداد گریه ما را شب وصال
از سنگ سرمه آب روان بی صدا نشد
۲ما را به بوریای گران جان چه نسبت است
پهلوی خشک ما به زمین آشنا نشد
۳از آه ما گرفتگی دل نگشت کم
بر باد رفت عالم واین ابر وا نشد
۴عاشق کجا وپیروی کاروان عقل
هرگز دلیل بر اثرنقش پا نشد
۵کی می رسد به درد دل از دست رفتگان
از دست هر که دامن پر گل رها نشد
۶از یار دل به دوری ظاهر نگشت دور
هرجا که رفت بوی گل ازگل جدا نشد
۷شکر کجا به چاشنی فقر می رسد
داغ است نیشکر که چرا بوریا نشد
۸روشن نشد که راه کدام ودلیل چیست
تا از شکست پیکر ما توتیا نشد
۹زان دم که ریخت رنگ شب زلف او قضا
چون اشک شمع گریه عاشق قضا نشد
۱۰آب گهر زگرد یتیمی گرفت زنگ
صائب زگرد غم دل ما بی صفانشد
۱۱