چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد
از آرمیدن دل من جستجو چکد
۱آب حیات در قدح خضر خون شود
روزی که آب تیغ مرا در گلو چکد
۲از آب خضر تشنه لبان را شکیب نیست
مشکل که خونم از دم شمشر او چکد
۳صد پیرهن عرق کند از پاکدامنی
شبنم اگر به دامن آن گل فروچکد
۴گلگونه عذار کنندش سمنبران
خونابه ای که از دل بی آرزوچکد
۵زان دم که چون پیاله مرا چشم باز شد
نگذاشتم که باده ز دست سبو چکد
۶دامن ز رنگ وبوی گل ولاله می کشد
چون خون من دلیر بر آن خاک کو چکد
۷تیغی است آبدار به خونریز سایلان
هر آستانه ای که بر او آبرو چکد
۸صائب ز دل برون ندهم اشک و آه را
آن غنچه نیستم که ز من رنگ وبو چکد
۹