چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد
از باغ برگ عیش به دامان نمی کشد
۱دلتنگ منت لب خندان می کشد
ناز نسیم، غنچه پیکان نمی کشد
۲دلهای ساده صیقل آیینه همند
دیوانه پا ز حلقه طفلان نمی کشد
۳سنجیدگان سبک به نظرها نمی شود
سنگ تمام خجلت میزان نمی کشد
۴روز حساب عید بود خود حساب را
بی جرم زرد رویی دیوان نمی کشد
۵مژگاه حریف گریه بی اختیار نیست
دامان سیل خار مغیلان نمی کشد
۶لب پیش هر خسی نگشایند قانعان
از مور حرف غیر سلیمان نمی کشد
۷از عالم وجود سبکبار می رود
آزاده ای که منت احسان نمی کشد
۸چون ماه مصر هر که بود پاک دامنش
شرمندگی ز روی عزیزان نمی کشد
۹در دیده ای که سرمه حیرت کشید عشق
آشفتگی ز خواب پریشان نمی کشد
۱۰تا هست از خودی اثری در بساط او
صائب قدم ز حلقه مستان نمی کشد
۱۱