خط ترا که دید که زیر و زبر نشد
این رشته راکه یافت که بی پاوسرنشد
۱دل آب ساختم به امید گهر شدن
دل شد زدست وقطره آبم گهر نشد
۲چندان که سوختم نفس خویش را چو صبح
یک ره شکوفه ام به ثمر بارور نشد
۳محرومیم نتیجه نقصان شوق نیست
ره دور بود کوتهی از بال وپر نشد
۴جز من که نیست خانه من قابل نزول
روی ترا که دید که از خود بدر نشد
۵بی طالعی نگر که پریزاد تیر او
از دل چنان گذشت که دل را خبر نشد
۶شاخی است بی ثمر که سزای شکستن است
دستی که در میان نگاری کمر نشد
۷تسخیر آفتاب جهانتاب میکند
چون آسمان دلی که ملول از سفر نشد
۸هر کس به صدق در ره توحید زد قدم
از ره برون نرفت اگر راهبر نشد
۹چون نی کسی بست کمر در طریق عشق
کام از نوا گرفت اگر پر شکر نشد
۱۰دروادیی که سبزه او خضر رهنماست
گردی ز نارسایی ما جلوه گر نشد
۱۱گردید استخوان چو هما گرچه رزق ما
از مغز ما غرور سعادت به در نشد
۱۲از اعتبار طوطی گویا به حیرتم
چون هیچ کس زراه سخن معتبر نشد
۱۳چندان که سیل حادثه اش خاک مال داد
صائب زکوی یار به جای دکر نشد
۱۴