گوش از برای نغمه تر آفریده اند
وز بهر روی خوب نظرآفریده اند
۱چشم از برای گریه ولب از برای آه
وز بهر داغ لخت جگر آفریده اند
۲مقصود از صدف گهر آبدار اوست
از بهر اشک دیده تر آفریده اند
۳بی شک گرم یک مژه برهم زدن مباش
کاین رشته را برای گهر آفریده اند
۴هر چهره نیست قابل خونابه سرشک
کاین سکه بهر روی چو زر آفریده اند
۵مگشا به هر سمنبری آغوش خویش را
کاین هاله را برای قمر آفریده اند
۶خط را برات بر لب خوبان نوشته اند
از بهر مور تنگ شکر آفریده اند
۷سنگ است باب خنده بیجای غافلان
از بهر کبک کوه وکمر آفریده اند
۸انصاف نیست هیزم دوزخ کند کسی
نخلی که از برای ثمر آفریده اند
۹صائب بود ز کیسه دریا سخای ابر
دل را برای دیده ترآفریده اند
۱۰