گر یار را غنی ز نیاز آفریده اند
ما را نیازمند به نازآفریده اند
۱قد ترا ز جلوه ناز آفریده اند
روی مرا ز خاک نیاز آفریده اند
۲لعل ترا که نقطه پرگار حیرت است
پوشیده تر ز خرده راز آفریده اند
۳از آفتاب دل نربوده است هیچ کس
دست تصرف تو دراز آفریده اند
۴در خیرگی نگاه مرا نیست کوتهی
روی ترا نظاره گداز آفریده اند
۵صورت پذیر نیست جمال لطیف یار
دل را چه شد که آینه سازآفریده اند
۶دل را گداخت دیدن آن روی آتشین
این باده را چه شیشه گداز آفریده اند
۷خورشید طلعتان دل عشاق را چو ماه
صد ره بهم شکسته وباز آفریده اند
۸ننواخت هیچ کس دل زار مرا به لطف
این رشته را برای چه سازآفریده اند
۹بهر نیاز هر خم ابروست قبله ای
این قبله از برای نماز آفریده اند
۱۰عالم سیاه در نظر آب زندگی است
تا آن عقیق تشنه نواز آفریده اند
۱۱کوته ز آفتاب قیامت نمی شود
شبهای هجر را چه دراز آفریده اند
۱۲کبکم ولیک خون من بیگناه را
گیرنده تر ز چنگل باز آفریده اند
۱۳از خاکدان دهر سلامت طوع مدار
کاین بوته را برای گدازآفریده اند
۱۴صائب ز دلشکستگی خود غمین مباش
کان زلف را شکسته نواز آفریده اند
۱۵