عشاق دل به دیده روشن کشیده اند
چون ذره رخت خویش به روزن کشیده اند
۱در جلوه گاه حسن تو منصور وار خلق
کرسی زدار ساخته گردن کشیده اند
۲منشین فسرده کز پی سامان اشک وآه
آتش ز سنگ و آب ز آهن کشیده اند
۳گنجور گوهرند گروهی که همچو کوه
درزیر تیغ پای به دامن کشیده اند
۴دانند من چه میکشم از عقل بوالفضول
جمعی که ناز دوست ز دشمن کشیده اند
۵زهاد بهر رشته تسبیح بارها
زنار را زدست برهمن کشیده اند
۶ما بیکسیم ورنه به یک ناله بلبلان
فریادها ز سینه گلشن کشیده اند
۷خوش باش با زبان ملامت که رهروان
از بهر خار زحمت سوزن کشیده اند
۸آیینه هاست حسن لطیف بهار را
این پرده هاکه بر رخ گلخن کشیده اند
۹از بهر چشم زخم چو زنجیر عاشقان
بر گرد خویش حلقه شیون کشیده اند
۱۰سوداییان به آتش بی زینهار دل
صائب ز ریگ بادیه روغن کشیده اند
۱۱