آزادگان کجا غم دستار می خورند
این پر دلان قسم به سر دارمی خورند
۱حیرانیان عشق چو شبنم در این چمن
روزی ز راه دیده بیدار می خورند
۲آنان که ره به نقطه توحیدبرده اند
از دل همیشه دانه چو پرگار می خورند
۳از نشاه شراب صبوحی چه غافلند
جمعی که باده را به شب تار می خورند
۴بر لوح دل چو مصرع رنگین کنند نقش
زخمی که رهروان تو از خار می خورند
۵نقل شراب سنگ ملامتگران کنند
رندان که باده بر سر بازار می خورند
۶طوطی به زهر غوطه زد از حرف شکرین
مردم همین فریب ز گفتار می خورند
۷با آسمان بساز که آیینه خاطران
پیمانه های زهر ز زنگار می خورند
۸مگذر ز خون من که طبیبان مهربان
گاهی ز لطف شربت بیمار می خورند
۹از شکر می کنند لب خویش شکرین
گر جام زهر مردم هشیار می خورند
۱۰صائب هزار بار به از آب زندگی است
خونی که عاشقان به شب تار می خورند
۱۱