چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند
تبخاله قفل خامشیم بر دهان زند
۱دیگر چو تیر قد نکند راست در مصاف
آن را که ابروی تو به پشت کمان زند
۲شد سروی از بهار رخش آه سرد من
کز جلوه پشت پای بر آب روان زند
۳آه بلندی از جگر رشک می کشم
خورشید بوسه چند بر آن آستان زند
۴تیر از تنم برآورد انگشت زینهار
از خون گرم من لب تیغ الامان زند
۵نگذاشت پای سرو ببوسیم تنگ چشم
دست چنار بر کمر باغبان زند
۶صائب ز حسرت قفس ودام سوختیم
کو برق خانه سوز که بر آشیان زند
۷