داغ از حرارت جگرم داد میزند
آتش به سوز سینه من باد میزند
۱هر لالهای که از جگر سنگ میدمد
دامن به آتش دل فرهاد میزند
۲از دل نمیرسد نفس عاشقان به لب
بلبل ز بیغمی است که فریاد میزند
۳در خانمان خرابی خود سعی میکند
چون غنچه هر که دم ز دل شاد میزند
۴آیینه خانه دل من از خیال او
چون کوه قاف موج پریزاد میزند
۵از ترکتاز عشق کسی جان نمیبرد
این سیل بر خرابه و آبادمیزند
۶صائب به پای خویش زند تیشه بیخبر
آن بیادب که خنده به استاد میزند
۷