عاشق که حرف عشق به اغیار می زند
آبی به روی صورت دیوار می زند
۱نظاره اش به خرج تماشا نمی رود
چشمی که ساغر ازدل هشیار می زند
۲امیدوار باش که از فیض آفتاب
در سنگ لعل ساغر سرشار می زند
۳مجنون حذر ز سنگ ملامت نمی کند
این کبک مست خنده به کهسار می زند
۴بیدار هر که می شود از خواب بیخودی
دانسته پا به دولت بیدار می زند
۵آن را که نارسا نبود پیچ وتاب عشق
چون زلف دست در کمر یار می زند
۶چون زخم آب از دل صاف است مرهمش
زخمی که یار بر من افگار می زند
۷خون در لباس دردل مرغ چمن کند
هر کس گلی به گوشه دستار می زند
۸صائب ز پاس شیشه ناموس فارغ است
هر کس پیاله بر سر بازار می زند
۹