یاقوت با لب تودم از رنگ می زند
این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند
۱مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار
در تنگنای بیضه بر آهنگ می زند
۲هر چند مازعجز درصلح می زنیم
آن از خدا نترس درجنگ می زند
۳از روی تازه اش گل بی خار می کنم
خاری اگر به دامن من چنگ می زند
۴روی شکفته از سخن سخت ایمن است
کی بر در گشاده کسی سنگ می زند
۵چون شعله می شود پروبال نگاه من
خارم به چشم اگر خط شبرنگ می زند
۶خط صلح داد شعله وخاشاک را به هم
آن سنگدل هنوز در جنگ می زند
۷سودا ز بس چو شیشه مراخشک کرده است
بر پهلویم تپیدن دل سنگ می زند
۸خواهد کشید اشک ندامت ازو گلاب
آن گل که خنده بر من دلتنگ می زند
۹در عالمی که خوردن خون است بیغمی
صائب چو بیغمان می گلرنگ می زند
۱۰