فال وصال او دل رنجور میزند
این شمع گشته بین که در سور می زند
۱با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست
شوقم صلا به انجمن طور میزند
۲در سینه عمرهاست که زندانی من است
رازی که بوسه بر لب منصور میزند
۳آن کس که خرمن ز ثریا گذشته است
از حرص دست در کمر مور میزند
۴مردی و از سرشت تو این خوی بد نرفت
خاک تو مشت بر دهن گور میزند
۵جوشی به ذوق خود چو می ناب میزنم
نشنیدهام که عقل چه طنبور میزند
۶بر اوج فکر خامه صائب مپرس چیست
کبکی است خنده بر کمر طور میزند
۷