خط تو راه دین ودل وهوش می زند
ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند
۱از خط سبز مستی حسن تو کم نشد
این می به شیشه رفت وهمان جوش می زند
۲بر آتش عذار تو دامان دیگرست
هر سیلیی که خط به بناگوش می زند
۳از خط فزودمستی آن چشم پر خمار
در نوبهار چشمه فزون جوش می زند
۴روی زمین زلغزش مستان شودکبود
زینسان که جلوه توره هوش می زند
۵از شرم اگرچه نیست زبان طلب مرا
خمیازه حلقه بر لب خاموش می زند
۶با سرو سرکشی که ز خودراست بگذرد
امید فال خلوت آغوش می زند
۷سنگی که می زند به من آن طفل شوخ چشم
دست نوازشی است که بر دوش می زند
۸باشد پیاده ای که زندخنده برسوار
زاهد که خنده بر من مدهوش می زند
۹صائب دلیل پختگی عقل خامشی است
تا نارس است باده به خم جوش می زند
۱۰