زینسان که شیشه خنده مستانه می زند
آخر شراب بر سر پیمانه می زند
۱بیکار نیست گریه بی اختیار شمع
آبی بر آتش دل پروانه می زند
۲درمشک سوده تابه کمر غوطه می خورد
مشاطه ای که زلف ترا شانه می زند
۳در کشوری که مشرق دلهای روشن است
خورشید گل به روزن کاشانه می زند
۴رطل گران تکلف مخمور می کند
طفلی که سنگ بر من دیوانه می زند
۵ما ونگاه یار که ناآشنایی اش
ناخن به دل چو معنی بیگانه می زند
۶تا کعبه هست دیر ز آفت مسلم است
این برق خویش را به سیه خانه می زند
۷صائب کسی که بگذرد از سر سپندوار
خود را به قلب شعله دلیرانه می زند
۸