وقت است نوبهار در عیش وا کند
باغ از شکوفه خنده دندان نما کند
۱جامی به گردش آر که این کهنه آسیا
وقت است استخوان مرا توتیا کنند
۲امروز چون حباب درین بحر آبگون
دولت در آن سرست که کسب هوا کند
۳گر بگذرد به غنچه پیکان نسیم صبح
بی اختیار لب به شکر خنده وا کند
۴خونش بود به فتوی پیر مغان حلال
در نو بهار هرکه صبوحی قضاکند
۵ابری که نرم کرد دل سنگ خاره را
کی توبه مرا به درستی رها کند
۶صائب به غیر روی عرقناک یار نیست
ابر تری که آینه دل جلا کند
۷