محبوس آسمان چه پروبال واکند
در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند
۱از بس درشت می رود این توسن فلک
وقت است بند بند من از هم جدا کند
۲انجام کار ما و غم یار روشن است
یک شمع بی زبان چه به چندین صبا کند
۳سر رشته حیات چو از دست رفت رفت
زلف ترا ز دست کسی چون رها کند
۴نسبت به مد شکوه ما زلف نارساست
عمر خضر به شکوه ما کی وفا کند
۵باد خزان که خار به چشمش شکسته باد
فرصت نداد غنچه ما چشم واکند
۶زودآ که در قلمرو شهرت علم شود
هرکس سخن به طرز تو صائب اداکند
۷