آنجا که شوق دست حمایت بدر کند
شبنم در آفتاب قیامت سفر کند
۱قارون شود ز لخت دل وپاره جگر
بر هر زمین که قافله ما گذر کند
۲انجام تخم سوخته پامال گشتن است
آن دانه نیست دل که سر از خاک برکند
۳پیچیده تر زجوهر تیغ است راه عشق
خونش به گردن است که این راه سرکند
۴طوطی اگر به چاشنی حرف خود رسد
گردد دهانش تلخ چو یاد شکر کند
۵گشتیم چون صبا به سراپای لاله زار
داغ نیافتیم که دل را خبر کند
۶چون عاملی که دل ز در خانه جمع کرد
حاجی ستم به خلق خدا بیشتر کند
۷در منزل نخست دل خویش می خورد
چون راهرو به توشه مردم سفر کند
۸در خلوت دل است تماشای هر دو کون
صائب چگونه سر ز گریبان بدر کند
۹