عاشق حذر ز دیده اختر نمی کند
از آتش احتراز سمندر نمی کند
۱عارف ز شاهدان مجازست بی نیاز
دریاکش التفات به ساغر نمی کند
۲نتوان فریفت تشنه دیدار را به آب
عاشق نظر به چشمه کوثر نمی کند
۳داغی که هست در جگر قدردان عشق
با آفتاب وماه برابر نمی کند
۴نقصان کمال می شود از کیمیای خلق
خامی خلل به قیمت عنبرنمی کند
۵چون تیرگی نمی رود از داغ لاله زار
دل را سیاه اگر می احمر نمی کند
۶آن را که همچو برق بود تیغ آتشین
اندیشه از سیاهی لشکر نمی کند
۷با یک دل این فغان که من زار می کنم
با صد دل شکسته صنوبر نمی کند
۸در کندن بنای گرانسنگ ظالمان
سیلاب کار یک مژه تر نمی کند
۹بر سنگ آبگینه خود تا نمی زند
لب تر ز آب خضر سکندر نمی کند
۱۰از آه روشنایی دل بیش می شود
اندیشه این چراغ ز صرصر نمی کند
۱۱سخت است پاک ساختن دل ز آرزو
صیقل علاج ریشه جوهر نمی کند
۱۲صائب به روی هر که در دل گشوده شد
چشم امید حلقه هر در نمی کند
۱۳