در موج خیز غم دل آزاد نشکند
جوهر طلسم بیضه فولاد نشکند
۱تیغ ترا ملاحظه از جان سخت نیست
از کوه قاف بال پریزاد نشکند
۲تا می توان شکست پرو بال خویش را
مرغ اسیر ما دل صیاد نشکند
۳گو تخته کن دکان که سرآمد نمی شود
طفلی که تخته بر سر استاد نشکند
۴این می کشد مرا که مبادا ز لاغری
خونم خمار خنجر جلاد نشکند
۵گودم مزن ز خشکی سودا که ناقص است
در هر رگی که نشتر فصاد نشکند
۶این دامنی که زد به کمر کوه بیستون
سخت است تیشه بر سر فرهاد نشکند
۷بر سرکشی مناز که سروی درین چمن
قامت نکرد راست که آزاد نشکند
۸دستی نشد دراز بر این گرد خوان که نی
در ناخنش قلمرو ایجاد نشکند
۹کام از جهان مجو که درین صید گاه نیست
مرغی که بیضه بر سر صیاد نشکند
۱۰ایمن نیم ز تنگی دل بر خیال او
از شیشه گرچه بال پریزاد نشکند
۱۱صائب جهان فروز نگردد چو آفتاب
رنگی که از تپانچه استاد نشکند
۱۲