آفت ز خودپسند جدایی نمی کند
خلوت علاج زهد ریایی نمی کند
۱مانع نمی شود ز سفر سیل را حباب
سالک حذر ز آبله پایی نمی کند
۲هر کس که دید داغ کلف بر جبین ماه
از آفتاب نور گدایی نمی کند
۳آزادگان ز شکر و شکایت منزهند
عاشق ز درد چهره حنایی نمی کند
۴بارست همچو ناخنه بر چشم اهل دید
هر ناخنی که عقده گشایی نمی کند
۵قارون به زیر خاک همان در ترددست
حرص زر از بخیل جدایی نمی کند
۶گوش سخن پذیر طلب کن که عندلیب
در برگریز نغمه سرایی نمی کند
۷بر مرغ پر شکسته قفس باغ دلگشاست
جان از بدن ز عجز جدایی نمی کند
۸صد رخنه در حصار تن افتاد چون قفس
غافل هنوز فکر رهایی نمی کند
۹هر چند نسبت تو به طوبی است نارسا
زین بیشتر خیال رسایی نمی کند
۱۰مزدور کارخانه ابلیس می شود
بی حاصلی که کار خدایی نمی کند
۱۱با صد دلیل مرکز پرگار حیرت است
آن را که شوق راهنمایی نمی کند
۱۲از آفت است کوتهی بال و پر حصار
شهباز قصد مرغ سرایی نمی کند
۱۳تا پنبه اش به لب نگذارند چون جرس
بی مغز ترک هرزه درایی نمی کند
۱۴شد بوته گداز تمامی هلال را
الماس کار نان گدایی نمی کند
۱۵نور کلام صدق جهانگیر می شود
در پرده صبح چهره گشایی نمی کند
۱۶صائب اگر چه در قفس آهنین فتد
از خود گسسته فکر رهایی نمی کند
۱۷