زاهد به کعبه با سر و دستار میرود
این مست بین که روی به دیوار میرود
۱زان شاخ گل شکیب من زار میرود
زین دست و تازیانه دل از کار میرود
۲آسودهاند مردهدلان از سؤال حشر
این اعتراض با دل بیدار میرود
۳منصور سر گذاشت درین راه، برنگشت
زاهد درین غم است که دستار میرود
۴در کاهش وجود به جان سعی میکند
چون خامه هرکه از پی گفتار میرود
۵کاری به ذوق بوسهربایی نمیرسد
دلهای شب نسیم به گلزار میرود
۶کار خوشی است شغل محبت ولی چه سود
کز حسن کار دست و دل از کار میرود
۷ترسانده است چشم ترا و هم بیجگر
ورنه برهنه گل به سر خار میرود
۸روشنگر وجود بود آرمیدگی
آیینه است آب چو هموار میرود
۹این آن غزل که مولوی روم گفته است
«این نفس ناطقه پی گفتار میرود»
۱۰