هوش من از نسیم سحرگاه می رود
حکم اشاره بر دل آگاه می رود
۱مه در حصار هاله نخواهد مدام ماند
از آسمان برون دل آگاه می رود
۲زین تیره خاکدان دل روشن چه می کشد
از گرد لشکری چه بر این شاه می رود
۳گردون سفر به زمزمه عشق می کند
محمل به ذوق بانگ جرس راه می رود
۴همراهی صبا نکند پوی پیرهن
دنبال عمر رفته عبث آه می رود
۵در عشق آفتاب اگر یک جهت شود
داغ کلف ز آینه ماه می رود
۶قارون ز بار حرص به روی زمین نماند
دلو گران، سبک به ته چاه می رود
۷موقوف نیم جذبه بود سیر و دور ما
دیوار ما ز جا به پر کاه می رود
۸صائب نظر به دامن سحرا گشوده ایم
مجنون ما به شهر به اکراه می رود
۹