صد شِکوه به جا ز دلم جوش میزند
شرم حضور مانع اظهار میشود
۱گر صاف شد کلام تو صائب غریب نیست
اشک سحاب گوهر شهوار میشود
۲لعل تو چون به خنده گهربار میشود
این نه صدف پر از در شهوار میشود
۳از خار پا مدزد که این عاقبت بخیر
چون دور میزند گل بیخار میشود
۴از جلوههای صورت بیمعنی جهان
آیینه زود تشنه زنگار میشود
۵می زهر قاتل است چو ز اندازه بگذرد
خون زیاد نشتر آزار میشود
۶دلهای زنگ بسته خورد زخم دورباش
آیینه را که مانع دیدار میشود
۷چندان که در کتاب جهان میکنم نظر
یک حرف بیش نیست که تکرار میشود
۸آن نونهال را چه دماغ شکایت است
این شاخ از شکوفه گرانبار میشود
۹در زیر بار قرض نماند کف کریم
با دستگیر خلق، خدا یار میشود
۱۰با گریه خنده شکرین را چه نسبت است
آخر دلی ز گریه سبکبار میشود
۱۱در حیرتم که از چه خُم و از کدام می
پیمانهٔ نگاه تو سرشار میشود
۱۲آماده است روزیش از سنگ کودکان
دیوانهای که شهری بازار میشود
۱۳یک بوسه لب تو به صد جان رسیده است
گوهر گران ز جوش خریدار میشود
۱۴طول امل که این همه پیچیدهای بر او
در وقت مرگ رشته زنار میشود
۱۵از کجروان فتاد گذارم به راه راست
از صیقل کج آینه هموار میشود
۱۶تا بوی پیرهن سفری میشود ز مصر
یعقوب را دو دیده چو دستار میشود
۱۷همسایه از تپیدن بیاختیار من
هرشب هزار مرتبه بیدار میشود
۱۸