دل روشن از ریاضت بسیار میشود
آهن ز صیقل آینهرخسار میشود
۱از حسن اتفاق ضعیفان قوی شوند
پیوسته شد چو مور به هم مار میشود
۲سیم و زر خسیس به کوری شود تلف
نقد ستاره خرج شب تار میشود
۳با تشنگی بساز که در تیغ آبدار
جوهر تمام ریشه زنگار میشود
۴از خرج ابر کم نشود دخل بحر را
کی دل مرا ز گریه سبکبار میشود
۵صد شِکوه به جاست گره زیر لب مرا
شرم حضور مانع اظهار میشود
۶شبنم به آفتاب رسانیده خویش را
دولت نصیب دیده بیدار میشود
۷دوری ز برگ بود به دل بار پیش ازین
امروز برگ بر دل من بار میشود
۸نقش قدم ز پیشروان میبرد سبق
آنجا که شوق قافلهسالار میشود
۹زان روی آتشین دل هرکس که آب شد
صائب مرا دو دیده گهربار میشود
۱۰